۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه

صلح جهانی

*

تا وقتی برای کودکان اسباب بازی تفنگ ساخته میشود و پدرها در روز تولد با افتخار هدیه می کنند، امیدی به آینده صلح جهانی ندارم.

*

۱۳۸۷ آذر ۱۲, سه‌شنبه

تمرکز

*

هنوز هیچ رابطه ای بین زبان و تمرکز یافت نشده.

*

آدم خوب

*

باور کنید، کسی که کمی خوبی اش از بدی اش بیشتر است آدم خوبی است.

*

۱۳۸۷ آبان ۲۷, دوشنبه

گوسپند

*

شبانی میگفت: روزی خواهم توانست با گوسپندان سخن گویم؛
روزها سپری شد و... گوسپند، گوسپند بود و شبان گوسپند.

*

۱۳۸۷ آبان ۷, سه‌شنبه

بشریت

*

در تاریخ بشریت دو نوع انسان وجود داشته؛
ترسو ها که باعث بقای نسل شده اند.
و انسانهای شجاع که باعث پیشرفت بوده اند...

*

۱۳۸۷ آبان ۳, جمعه

*

وقتی منطق جوابگو نیست؛ حتماً لودگی جواب میدهد.


*

۱۳۸۷ مهر ۲۳, سه‌شنبه

فلسفه اخلاق

*

امروز در کلاس فلسفه اخلاق فهمیدم اصلا انسان با اخلاقی نبوده ام.

*
*

بهشت، یادش بخیر...

*

۱۳۸۷ مهر ۷, یکشنبه

تناقض نما

*

نمیدونم چرا این روزها هر کسی که عاشق میشه یاد این شعر میوفته:
نبسته ام به کس دل،
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها، رها، رها من

*

۱۳۸۷ مهر ۳, چهارشنبه

*

ببخشید؛ مصدق اوغات شدیم...

*

۱۳۸۷ مهر ۱, دوشنبه

بدشانسی ساعتی

*

بد شانسی اینه که 5 تا ساعت جلو روت باشه که هرکدوم یه چیزی نشون بده؛ بعد برای یک قرار مهم سکه بندازی و به روش حذفی چند مرحله ای یکی رو انتخاب کنی ؛ میری سر قرار و کلی دلخوری و آخر میفهمی ساعت هارو کشیدن عقب و تو خوابی...

*

۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه

حس

*

حالا که بیشتر حس میکنم میبینم راست میگی...

*

۱۳۸۷ شهریور ۳۰, شنبه

هم جنگلی

*

سلام همجنگلی؛ آخه ما همه در اصل اهل یکی از همین جنگلهای شرق آفریقا هستیم.

*

۱۳۸۷ شهریور ۲۹, جمعه

کتاب سال

*

پر فروشترین کتاب سال: چگونه با روش ایسلامیک در 1 ماه آدم شوید.
How To Be Innocent In 1 Month With Islamic Method

*

انتخاب

*

وقتی که خودتون توانایی انتخاب دارین، منتظر نباشین منتخب کسی باشین

*

۱۳۸۷ شهریور ۲۷, چهارشنبه

اندر وصف مدرسه

*

مدرسه ها وا شده؛ خاک تو سر ما شده


*

امان از اين رياضيات و آمـــــــــار كه كرده روز ما را چون شب تـار
ز دستش من ندارم خواب راحــت شوم افسرده و رنجـــــور و بيـمار
گهـــــــي از X نالم گـــــــــه از Y گهـــي از تابع و گاهـــي ز بـردار
شوم ديوانه از سينــوس و تانژانت كسينوس و كتانژانت و نمـــــودار
خدا ويران كند مجموعه هايـــــــــش W و Z و مجــموعــه هـايــــــش


***


۱۳۸۷ شهریور ۲۶, سه‌شنبه

*

خدا مواظب خودت باش...

*

*

همه زن هستند؛ مگر اینکه مرد باشند.

*

۱۳۸۷ شهریور ۲۳, شنبه

قضیه خر بوریدان

*
قضیه خر بوریدان که بی ربط به نظریه نسبیت اینشتین نیست؛ میگوید: دو سوی یک خر به فاصله مساوی علف قرار دارد و (طفلک) خر نمیداند به چپ رود یا راست و میان این دو نقطه انتخاب درجا میزند تشنه و گشنه و بعد...

*

کوچ پرندگان

*
دیروز از یه مرغ فروشی که رو درش نوشته بود: گوشتِ مرغ، وبال گردن، پرسیدم چرا مرغ ندارین، گفت: جدیداً کوچ میکنن؛ ولی پاها و بالهاشون رو جا گذاشتن؛ خواستی بِدم؟؟ گفتم ممنون میشم...

*

۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه

کتاب و ایدئولوژی

خیلی کتاب نمی خونم ولی اینو اطمینان دارم که میانگین ساعات مطالعه من از عدد کوچیکی که برا کشورمون میگن چند صدمی باید بیشتر باشه. مدتی هست که متوجه یک نوع سبک و سیاق فکری تو خودم شدم که هنوز توجیه مسلم و قابل قبولی لا اقل برای خودم پیدا نکردم.
نمیدونم شما هم اینجور هستید یا نه ولی من وقتی کتابی میخونم، تقریبا در تمام اوقات نمیتونم تمومش کنم. خیلی ربطی به حجم کتاب یا سبک و سیاق ادبی و یا موضوع نداره. حتی خیلی مواقع شده تا سه چهار صفحه مونده به آخرش پیش رفتن ولی دیگه ادامه ندادم.
خیلی با خودم فکر کردم که چرا اینجور شده با خصوصیات اخلاقی که تو خودم سراغ داشتم مساله رو بررسی کردم...
گفتم شاید به خاطر کمی تنبلیم باشه که خیلی حوصله نمیکنم که تا آخر بخونم، بعد با خودم گفتم پس چرا اوقاتی شده که تا چند صفحه مونده به آخر رفتم ولی تموم نکردم در صورتی که کمتر از نیم ساعت وقت میخواست.
یا اینکه شاید چون کتابهایی که خوندم اکثرا از آثار معروف یا برجسته بودند شروع به خوندنشون کردم تا به دوستان هم بگم من فلان کتاب معروف از فلان نویسنده رو خوندم. بعد چون علاقه ای به موضوع و محتوا نداشتم دلم رو زده. کمی که بیشتر به قبل نگاه کردم دیدم اصولا کتاب هایی که خوندم اینقدر هم معروف نبوده و من هم تا حالا از خوندن کتاب خاصی پیش کسی خود نمایی نکردم و اصلا این خود نمایی تو من وجود نداره.
تو همین تفکرات وقتی بیشتر به لایه های فکری و شخصیتی خودم توجه کردم فکر های گاهی زننده و گاهی غرور آمیز هم برای توجیه این اتفاق به ذهنم رسید. مثلا گفتم شاید به خاطر غرور وخود شیفتگی زیادی من باشه که وقتی میبینم نویسنده خیلی تو کار خودش توانا نبوده یا مطلبی که در موردش نوشته از دید من سطحی بوده ، بعد از کمی عمیق شدن تو کتاب ، نا خود آگاهم به من گفته که این در سطح تو نیست و لزومی نداره که تمومش کنی.و من نیمه کاره متن رو رها کردم. البته این از نظر من اصلا نمیتونه بد باشه وقتی که کسی احساس کرد چیزی که میخونه جز وقت تلف کردن نیست ضرورتی نیست برای ادامه دادن. باز تلنگری به من زده شد که پس حس کنجکاوی کجا رفته، خیلی نویسنده ها همه توانشون رو میذارن تا تو چند صفحه آخر نتیجه گیری کنن و خیلی کتابها اساسا بدون قسمت آخر بی معنی و مبهم هستند. همین کنجکاوی باید من رو مجاب میکرد تا کتاب رو تا آخر بخونم. و بعد این توجیه هم خیلی منطقی به نظرم نیومد.
نتیجه جالب و برداشت پر مایه تری ذهنم رو مشغول کرد. به این نتیجه رسیدم که کسانی که چیزی میخونند یا گوش میدهند یا میبینند و ... میتونن دو دسته کلی باشند.
همه افراد برای خودشون طرز فکر، دیدگاه و ایدئولوژی در زمینه های مختلف دارند ولی به نظر من دو نوع طرز برخورد با چیزی که میخونند، میشنوند و یا میبینند دارند:

1 . بعضی ها در برخورد با چیز جدید همه دیدگاه و طرز فکرشون رو راجه به اون موضوع موقتا کنار میذارن و بدون اینکه دیدگاه قبلی آزارشون بده میخونند، میشنوند و میبینند بعد اگر چیز جالب و جذابی بود باهاش کنار میان و قبولش میکنند و اگر نبود بی هیچ برداشتی فراموشش میکنند. این افراد ترسی از عدم تناسب برداشت جدید و طرز فکر قبلی ندارند و اگر دیدگاه جدید به نظرشون جذاب تر و قابل قبولتر بود قبلی فراموش میشه و جدیده میشه الگو. مثل کسی که خونه ای میسازه و هر وقت که فکر میکنه نقشه و طرح جدید بهتر و جذاب تره هرچی که ساخته یا قسمت اعظمش رو خراب میکنه و با نقشه جدید دوباره میسازه و همینطور ادامه داره...

2. کسانی هم هستند که در برخورد با موضوع جدید دیدگاه قبلیشون مثل سر مشق جلو روشون هست و اگر به دیدگاهشون خیلی تناسب نداشت ادامه نمیدهند. این افراد معمولا از دیدگاههای خیلی متفاوت استقبال نیمکنه و فقط شاید دیدگاه قبلیش رو مسیرهای متفاوتی پیشرفت کنه. مثل کسی که خونه ای میسازه و با دیدن نقشه جدید تغییر زیادی به ساختار خونه نمیده و بیشتر از نقشه و طرح هایی که فکر میکنه متناسب با نقشه اولیه است استقبال میکنه و ساخت خونه رو ادامه میده.



افراد دسته اول این فرصت رو دارن و که طرز فکر های متفاوتی رو تجربه کنند ولی خیلی نمیتونند عمیق شن. دسته دوم افرادی که به طرز فکر اولیشون پایبند هستند و میتونن بیشتر عمیق شن. البته اگر هم طرز فکر خیلی درست نباشه فرصت برگشت تقریبا ندارند.

نمیشه گفت کدوم شخصیت درست هست و حتی نمیشه گفت کدوم بهتره. شما جزو کدوم دسته هستید؟؟؟

نانو

*

نانوایی سوپر نانو...!!

تا کجا رفته این فناوری نانو

*

دو قدم مانده به صبح

*

با شیب ملایمی قدم میگذاریم به پیچ شمران نگاه شما هم میهنان پیشانی بلند، روی سپید ، رستگار و فرود می آییم نرم نرم به اولین مرغزار گفتگو...

*

۱۳۸۷ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

توقف

*
بعضی وقتها برای رسیدن باید نرفت.

۱۳۸۷ شهریور ۱۴, پنجشنبه

نود

* دو خدا در یک دنیا، دو پادشاه در یک کشور دو پهلوان در یک شهر و دو کارشناس دریک برنامه نود نگنجند*

نعل اسب

*میگن نعل اسب برا اونهایی که بهش اعتقاد ندارند هم خوش شانسی میاره*

۱۳۸۷ شهریور ۳, یکشنبه

المپیک

در این چند روز به برداشت عمیق تری از المپیک رسیدم.
به دلیل حضور رژیم غاصب اسرائیل در المپیک ورزشکاران ما در اقدامی تلافی جویانه مدال و مقام را تحریم کرده و ضد حالی عجیب به همه دنیا زدند.

۱۳۸۷ مرداد ۳۱, پنجشنبه

تبریک و تسلیت

*
ازدواج گونگ بوک، تاجر بوسان را، به همه هموطنان تبریک
و
قتل امپراتور دریا و یاران وفادارش توسط عوامل معلوم الحال را تسلیت عرض مینماییم...
*

المپیک

بیانیه جفنگیسم:

به دلیل ناکامی ورزشکارانمان در المپیک 2008 پکن، کلا و اصلا این رویداد را تحریم میکنیم... البته اگر مرامی چند مدال به ما بدهند در نظرمان تجدید نظر مینماییم.

۱۳۸۷ مرداد ۲۸, دوشنبه

فراموشی

 می گویند یک دقیقه طول می کشد که یک فرد خاص را پیدا کنید، یک ساعت طول می کشد که او را تحسین کنید، یک روز تا دوستش بدارید و یک عمر تا فراموشش کنید...
من یک نفر رو می شناختم سالی یک بار به مدت 1 ماه حدودا همه رو فراموش میکرد...میگفتن که مریضه، ولی به نظر من تو مایه های format بود یا شاید restart و از این صحبت ها...

۱۳۸۷ مرداد ۲۵, جمعه

به حسابش برس

به حسابش برس قبل از اینکه به حسابت برسه....
1.دنیا رو
2.شریک رو
3.دوست رو
4. مریضی رو
5. درس رو
6. همه چیز رو!!

۱۳۸۷ مرداد ۲۱, دوشنبه

دو ثانيه مرض خنده


ثانيه اول....يكي در گوشي به من گفت: آقاجون من ديگه قول مي دم برق نره، فقط بعضي وقتا بياد.
ثانيه دوم....من هم به يكي گفتم:  آقاجون پاي چشت كبوده، گفت: اااااااا؟!؟! دردم ميكنه؟؟

امتحان مي كنيم...

يك دو چهار امتحان مي كنيم... يك دو چهار
به نظر ميرسد همه چيز سالم است جز  مغز ما
يك دو  چهار...

تجريش

قصه از اونجا شروع شد که:

-اونی که از تجریش خیلی دور بود: سلام!

-اونی که به تجریش خیلی نزدیک بود: بیا تجریش...

-اونی که از تجریش خیلی دور بود: خیلی دوره!

-اونی که به تجریش خیلی نزدیک بود: *اگر تجریش باشی میبینی تجریش خیلی نزدیکه...

-اونی که از تجریش خیلی دور بود:باشه. اومدم!

-اونی که به تجریش خیلی نزدیک بود: رسیدی از درخت نیفتی! خبرم کن...

-اونی که از تجریش خیلی دور بود: خبر!!!

۲ ساعت بعد....

-اونی که به تجریش خیلی نزدیک بود: خواب بودم...

-اونی که از تجریش خیلی دور بود:سلام

-اونی که به تجریش خیلی نزدیک بود:بریم بالا

-اونی که از تجریش خیلی دور بود: *بالای چی؟

-اونی که به تجریش خیلی نزدیک بود: بالای تهران...نه تهرون!

-اونی که از تجریش خیلی دور بود:چه جالب

-اونی که به تجریش خیلی نزدیک بود: دوست دارم...نه دوستش دارم. پوما- نایک- دولس و گابانا همچنین شاتوت گلاسه با شیر پر چرب...

-اونی که از تجریش خیلی دور بود:خیلی خوشحال شدم

-اونی که به تجریش خیلی نزدیک بود: باز هم از این قرار ها بذار

...خیلی دور خیلی نزدیک...